حكيم زجاجى
403
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
بيامد به هيبت بر سرفراز * دگربار جعفر زبان كرد باز به دو گفت اى يار باردگر * برو پيش آن شاه بيدادگر بگويش كه بيچاره جعفر به درد * تو را داد پيغام و زنهار كرد كه خونم چو مىريزى اى پرستيز * براى خدا ، هم بر خويش ريز برفت اين سخن پيش هارون بگفت * ز خشم و ز كين روى شه برشكفت 460 به مسرور گفتا برو شور « 1 » كن * سرش را به خنجر ز تن دور كن چو از تيغ بىسر شود گردنش * بياور بر من سر بىتنش اگر نى بفرمايم اى بدگهر * كه از تو ببرند بر جاى سر پر از خشم چون آتش تيزتاب * برون رفت مسرور سر پرشتاب دو دست و دو پاى دلاور ببست * سر نازنينش ببريد پست 465 سرش را چو زآنگونه در خون نهاد * بياورد و در پيش هارون نهاد به دردم از اين گنبد سرنگون * كه چون آسيايى است گردان به خون بپرورد از آن پادشاهى به ناز * بكشتش ازينسان به گرم و گداز رشيد اندر آن دم به مسرور گفت * كه اين سر بِبَر پيشِ تن ، در نهفت نگهدار تا بردمد آفتاب * سحرگه كنم آنچه بينم صواب 470 به دو گفت رو پيش يحيى چو تير * ببر چند جندى و او را بگير روان گشت مسرور پرخشم و كين * به درگاه يحياى باآفرين نشسته بد آن پير پاكيزهراى * همى خواند قرآن كلام خداى گرفتند آن بدرگان بام و در * نظر كن به حكم قضا و قدر چو در پرده رفتند چون پيل مست * ز اول به غارت كشيدند دست 475 چو آتش فتادند در خانه تيز * نشانى پديد آمد از رستخيز يكى جامه مىبرد و زر مىكشيد * يكى فرش خانه بهدر مىكشيد به فضل گزين گفت يحيى كه خيز * چو پيدا شد از بهر ما رستخيز قيامت چنين آشكارا شود * زمان و زمين بىمدارا شود ز ناگاه خيزد قيامت يقين « 2 » * اگر عاقلى چشم بگشا ببين « 3 » 480
--> ( 1 ) شور برو ( 2 ) يقين قيامت ( 3 ) بگشا و ببين